خرید بک لینک
 امام مهربانـم سلام زمستان تقريبا چمدانش را جمع و جور کرده...و بهـار براي آمدن عجله داردآنقدر زياد که همه مان را به تکاپو واداشته...!همه نگرانيـم بيايـد و هنوز خانه هايمان خوب آب و جارو نشده باشدبيايـد و باز گوشه اي گردوغبار به چشم بخورد...در تکاپويِ شيرينِ آمدنِ بهار دلم براي شما حسابے گرفتنمي

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 0:57

   پيامبرشان به آنها گفت: « خداوند "طالوت" را براي زمامداري شما مبعوث (و انتخاب) کرده است» گفتند: « چگونه او بر ما حکومت مي کند با اينکه ما از او شايسته تريم و او ثروت زيادي ندارد؟!»  جالبه ها؛ نه تنها با ذکر نام، مشکل حق ستيزان حل نشده است و اختلاف از بين نرفته، بلکه گويي آبي به آسياب آنها بوده! پس شايد عدم ذکر نام امام مهدي عليه السلام در قرآن، قطع آب به آسياب دشمن است؛ باشد که دست به خالفت و اختلاف نزنند؟!

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 12:42

 مسلمانان هرچه دعا کردند باران نيامد. سه روز نماز باران خواندند. فايده اي نداشت. روز چهارم بزرگ مسيحيان آمد، شروع کرد به دعا کردن. باران گرفت، چه باراني!  آبروي مسلمان ها رفته بود و مسيحي ها مسخره مي کردند. گفتند: " اگر يک بار ديگر دعا کرديم و باران آمد. مي فهميم دين شما اصلاً دين نيست!"  متوکل دست به دامان امام حسن عسکري عليه السلام شد. گفت: "به داد دين جدت برس که نابود شد."  امام به يکي از يارانش فرمود: "مي روي دشت، پيش مسيحي ها، بزرگشان که خواست دعا کند چيزي مي گيرد توي دستش. آن را بگير و برگرد."  اين کار را که کرد دعاهاشان مستجاب نشد. وقتي پرسيدند چه بود، امام فرمود: "تکه اي از استخوان يکي از پيامبران خدا. بزرگ مسيحيان مي دانست با وجود اين استخوان هيچ دعايي بي جواب نمي ماند."

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 12:42

  حالا ديگر به بصره رسيده بود. نبايد دير مي کرد، به خاطر همين، مستقيم رفت طرف مسجد. درست شنيده بود؛ در مسجد، او را ديد که در ميان جمع زيادي از مردم نشسته و مشغول پاسخگويي به سئوالات بود. بايد به افکار نادرستش، يک پاسخ خوب مي داد.  نشست روبرويش. بعد اجازه، شروع کرد به سئوال کردن. سئوالاتش، استاد را هم به تعجب واداشته بود! از چشم، بيني، دهان و گوش رسيد و از کارشان.تا رسيد به اينجا که: * ببخشيد، شما قلب هم داريد؟ * بله. *با آن چه مي کنيد؟ * هر چه که با اين اعضاء (چشم،بيني، زبان و گوش) درک کنم، با قلبم هم تشخيص مي دهم. * مگر اين اعضاء تو را از قلب بي نياز نمي کنند؟ *نه. * چطور بي نياز نمي کنند، با اينکه همه سالم و بي عيبند!؟ * پسرجان، وقتي اين اعضاء در چيزي که مي بينند، يا مي بويند، يا مي چشند، و يا مي شنوند، ترديد کنند، در تشخيص آن به قلب مراجعه مي کنند، تا شک آنها تبديل به يقين شود. خداوند متعال حواس انسان را بدون امام رها نکرده و براي آنها امامي گذاشته، تا اداراکش را تصحيح کند، و هر وقت شک کرد از قلبش کمک بگيرد، اما چگونه ممکن است اين همه انسان را در شک و سرگرداني و اختلاف رها

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 12:42

 فکر و ذکرم شده بود خريد ماشين صفر و دوخوابه کردن آپارتمانم. بي حوصله روي تخته ي کلاس نوشتم؛ « زندگي » و از بچه ها خواستم راجع به آن حرف بزنند.  سيد رضا، گويي زنگ ساعت بود؛ بيدارم کرد. از غفلت خودم شرمنده شدم.  گفت: « زندگي مثل گل يا پوچ مي ماند. با ياد امام زمان عليه السلام گل است، بدون آن پوچ!»

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 12:42

مادري که تو را با شيره ي جان بزرگ کرده... پدري که همه عمر براي آسايش تو کار کرده... دوستي که در زمان سختي، همه جوره پاي تو ايستاده... و تو... حالا... اگر يک حرف نامربوط به مادرت بزني... جلوي جمع!... اگر آبروي پدرت را ببري... در محله!... اگر زيرآب دوستت را بزني... در محل کار!... و تو... اگر دوباره، کارت را گير آنها بيفتد... و با همه ي بدي ات... بروي سراغ همان ها... که اين همه بدي بهشان کردي... بنظرت!... بنظرت... با تو ... چه مي کنند؟ که او هر روز زير پاهايت... لگد ميکني... قلب پدري را که از مادر... به تو مهربا تر است... از دوست، رفيق تر!... و باز هم ... کارت گير او مي افتد... هر روز ... و باز... به سراغش ميروي... و باز ... او ... و باز او... و باز او!... و باز تو... و باز تو ... و باز تو!... که اگر اين گونه نبود که ما دوستدار اصلاح کار شما ( عاشق شما) هستيم و به شما نظر لطف و رحمت داريم... از توجه و التفات به شما ( به دليل کارهاي ناپسندتان ) احتراز مي کرديم...  

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 12:42

  گفت: "وزيرم هستي، درست. اما دليل نمي شود سرت را بيندازي زير و بيايي تو."  نفس نفس مي زد. دستش را گرفت بالا. يک انار دستش بود. برآمدگي هاي روي پوستش را خيلي راحت مي شد خواند: "لااله الا الله ... محمد رسول الله ... ابوبکر و عمر و عثمان و علي خلفاء رسول الله."  حاکم بزرگان شيعه را احضار کرد. انار را نشان شان داد. گفت:" يا مثل کفار جزيه بدهيد يا مردان تان را مي کشم و زنان تان را به اسارت مي گيرم، يا دليل قانع کننده اي بياوريد."  به هم نگاه کردند. دست و پاشان مي لرزيد. سه روز مهلت خواستند. داد.  جمع شدند و از بين خودشان سه نفر انتخاب کردند تا به امام زمان متوسل شوند. شب اول، نفر اول وسط بيابان. تا سحر دعا کرد. دست خالي برگشت. نفر دوم، شب دوم. تا خود صبح التماس کرد و گريه و زاري و باز هم بي نتيجه. شب سوم محمد بن عيسي صدايي شنيد: "چرا با اين حال به بيابان آمده اي؟ با سر و پاي برهنه؟" گفت: "به هيچ کس نمي گويم جز امامم." پرسيد:" اگر من امامت باشم؟" گفت:" باز هم نمي گويم. خودت مي داني." خنديد: "مشکلت انار حاکم است. راه حلش را هم مي گويم... ." پرسيد: "جوابت چيست؟"

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 12:42

??دو حرف بيشترنيست،ولي از پسش بر نمي آييم...??چون مي ترسيم..!از چيزي که نيست...مي ترسيم...????خودمان را قايم ميکنيم پشت کارهايي که مي دانيم نبايد انجام دهيم ...چرا؟??چون همه انجام ميدهند...و ما رويمان نمي شود بايستيم در مقابل همه!و اسم کارمان را مي گذاريم همراهي با جمع...چه خنده دار!??کدام جمع؟جمعي که تو را عاقبت به شر مي کند؟؟...????ميگوييم خانم!500 هزار تومان پول ميدهي براي يک لباس،خب اين را در چند عروسي بپوش.مي گويد نميشود!!! "هيچکس""هيچکس" يک لباس را دوبار نمي پوشد...???مي گوييم هر روز چند ساعت وقت تلف نکن پاي تلگرام و اينستا گرام و...مي گويدنميشووددددد!!"همه" پيام مي گذارند.??چطور جواب ندهممممم؟...مي گوئيم ميشنوي دارند غيبت مي کنند،پاشوبرو!??مي گويند نميشوودد!"همه" نشسته اند...من چطور بروم؟؟...????مي گوئيم بابا تو که مي فهمي اين عروسي مشکل داره..???خب نرو!!??مي گويد همه فاميل مي روند...چطور من نروم؟؟...??مي گوييم تو که مي فهمي داري با موبايل بازيت از ساعت کاريت مي زني؛ ?اين پولت حرام مي شود ... مي گويد آقا "همه" مي زنند...??????تا کي قراراست بفهميم اشتباه مي کنيم و ادامه دهيم؟??اگ

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 12:42

??با توجه به اين که بخشي از شرايط ظهور در حال حاضر محقق نشده است، چگونه مي توان همچنان منتظر بود??1? اولاً: انسان خود مي تواند شرايط را ايجاد کند تا حالت انتظار به طور طبيعي نيز پيش بيايد؛ مثلاً اگر پدري گفت: « من زماني براي پسرم خانه مي خرم که داماد شود، اين ما هستيم که او را امروز داماد کنيم يا ده ها سال بعد». شرايط را مي توان مهيا کرد. 2? ثانياً: چنانچه در روايت آمده است، ممکن است شرايط لازم در يک شب ايجاد شود « يصلح الله له في ليله ... »؛ خداوند متعال امر ظهور را در يک شبه اصلاح مي فرمايد؛مثلاً کارگري که در موسسه اي کار مي کند و سال ها از خود ضعف و کم کاري نشان مي دهد؛???? ولي وقتي وارد منزل کارفرما مي شود و مي بيند فرزند خردسال کارفرما در حال غرق شدن در حوض است؛ در يک لحظه وارد آب مي شود و کودک را نجات مي دهد????. اين کار او تمام گله هاي بيست ساله کارفرما را از بين مي برد. ??امت نيز مي تواند با تحولي دروني و تصميم صحيح، يک شبه مسير خود را تغيير دهد، چه در جنبه ي مثبت و چه در جنبه ي منفي؛ چه راه حق و چه راه باطل. مثلاً در مورد کارگري که گفته شد، اگر کار

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 12:42


 


 با چشم به راه چشم به راه شما هستيم


telegram.me/joinchat/Cys1tT_SDoy5nbXao7fCxw

برچسب: نویسنده: مهراد افشاری تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 12:42

صفحه بندی